یه وقتایی هست که آدم یه نفر و خیلی دوست داره و بهش نمیگه٬هیچ مسئولیتی رو هم نمیپذیره!
نمی پذیره که دائم حواسش بهش هست!نمی پذیره که تمام سعی شو میکنه که ناراحتش نکنه و هزار چیز دیگه!
اما وقتی بهش گفت"دوست دارم" دیگه اوضاع فرق داره!
وقتی شد دوستش!وقتی شد همدم و محرم رازش خیلی فرق داره!
همیشه گفتم٬همیشه ی همیشه!
گفتن "دوست دارم" خیلی مسئولیت داره!خیلی مسئولیت های سنگین!
----------------------------------------------------------------------------------
رفیقی که رفیقم بودی و هستی(حداقل از سمت من)
یه روزایی بود که خیلی با هم داش بودیم!خیلی زیاد!
اما به مشکل خوردم٬ به چندتا مشکل در یک زمان! اون موقع بهت نیاز داشتم!بهت خیلی نیاز داشتم!نیاز داشتم بهم پیله کنی٬نیاز داشتم نذاری حرف نزنم!نذاری بریزم تو خودم!
"نیاز" یه چیزیه که گاهی دست خود آدم نیست!که گاهی آدم نیمتونه کنترلش کنه!
نیاز وقتی برطرف نشه٬آدم دلسرد میشه!
ببین رفیق٬اگه اسمت رفیقه٬یعنی باید با بد اخلاقی هام بسازی!یعنی باید تا تهش باهام باشی٬اگه نبودی اسم رفیق از روت برداشته میشه!میشی یه آدم عادی!
من با آدمای عادی٬صمیمی حرف نمیزنم!من هر چند روز یک بار با آدمای عادی حال و احوالپرسی نمیکنم و کاراشون برام مهم نیست!
من تمام حواسم جمع آدمای"عادی" نیست!من واسه آدمای عادی"غصه" هامو نمیگم!
قبول کن عوض شدی!عوض شدی از وقتی عوض شدم!
عوض شدی چون نفهمیدی چرا عوض شدم!چون نپرسیدی چرا عوض شدم!نپرسیدی چرا یهو ۳۶۰ درجه برگشتم!
یه رفیق دارم٬خیلی در حقش بدی کردم!خیلی رنجوندمش ناخواسته!اما هنوز که هنوز٬نذاشت احساس کنم بدم!نذاشت احساس کنم ازم ناراحت شده بود یه زمانایی!هنوز تماس میگیره و میگه تو آرومم میکنی! منی آرومش میکنم که بهش بدی کردم!که وقتایی بود که... بی خیال!میدونم همش از معرفتش ِ!نه از خوبی ِ من!
من عین خودت از هیچکی هیچ انتظاری ندارم٬اما گاهی"نیاز" بهم غلبه میکنه!همونطور که درد تو دلم بهم غلبه کرد و نتونستم اینارو اینجا ننویسم و نذاشت غرورم٬غرور بمونه و هیچ وقت نگم یه زمانی نیاز داشتم به مرام و معرفتت!
من هیچ ادعایی ندارم٬من خیلی بدم!خیلی جاها واسه دوستام کم میذارم٬قبول دارم!
با همه ی این ها...
یه پارگراف هست که دلیل منطقی ِ واسم و جواب همه این حرفام میشه و آرومم میکنه!(پاراگرافی که شاید اصلا درست نباشه٬اما واسه "خر" کردن خودم خوبه)
"تو این دنیا هر رفتاری میبینی٬نتیجه ی بازخورد اعمال خودته!
اگه بدی دیدی بگرد ببین کجا تو زندگیت به کسی بدی کردی!
و چیزی که عوض داره گله نداره!
خوب باش تا خوبی ببینی"
+هنوزم تمام قد پای تمام"دوست دارم" هایی که گفتم وایستادم! فقط هی هَرَس کردم و برگ و بالش ُ چیدم!
++ این بچگی هام و ببخشید٬الان دیگه خیلی بزرگ شدم به لطف دوستان!
+این پست به منظور ثبت در وبلاگ٬ ارائه گردیده و هیچ ارزش مادی و معنوی دیگری ندارد!
اولش خواستیم با ماشین شخصی بریم که پشیمون شدیم و تصمیم گرفتیم از BRT و مترو واسه رسوندن خودمون به نمایشگاه استفاده کنیم!
دو ایستگاه مونده بود به ایستگاه مصلی اعلام کردن که در ایستگاه مصلی توقف نخواهیم داشت و مجبور شدیم٬ایستگاه شهید بهشتی پیاده شیم!
جالبیش اینجا بود که کل مسافر های اون مترو مقصدشون مصلی بود و به یک باره تخلیه شد و هیچکی تو مترو نموند!
نمایشگاه از هر سال شلوغ تر و طاقت فرسا تر بود!همون اول با همراهام خداحافظی کردم و با لیستی که تو دستم داشتم راهرو به راهرو خرید هامو کردم٬تنهایی!
و خوبیش این بود که مجبور نبودم کتابای خریداری شده رو دنبال خودم بکشم٬یکی از آشناها اونجا غرفه داشت و سری به سری میبردم میذاشتم اونجا!
فقط یه کتاب خارج از لیستم خریدم که خیلی جالبه٬کتاب" آرکیو ۸۸" که مرور فت*نه ۸۸ به زبان طنز از آقای حسین قدیانی!
اولین کتاب سیاسی که منو جذب خودش کرده و میخوام بخونمش!
از همه ی این ها گذشته٬تنها چیزی که هم ازش لذت میبردم و هم ناراحتم میکرد!
شیک بودن غرفه های مذهبی بود!
از شیک بودنشون لذت میبردم ولی برام سوال بود که چرا باید صرفا غرفه های مذهبی ما خیلی شیک باشن؟!
آیا دلیلش "جذب مشتری" هست؟!یا دلیل دیگه ایی باید داشته باشه!؟
یعنی ما باید برای فروش کتاب های مذهبی مون به این شکل عمل کنیم؟!
شاید بیشتر از نصف مدتی که تو نمایشگاه بودم به این فکر میکردم٬که چرا؟!
داریم به کدوم سمت میریم؟!
برآیند خرید نمایشگاه امسال خوب بود و کتاب های خوبی خریدم!
یک بیل بود
گوشه ی انباری٬
تمام قد جلویش بایستادم و لبخند زدم٬بعد انگار جان داشته باشد لبخندش را حس کردم!
همچون کارگر مزرعه بر دوش گرفتمش و راهی شدم!
فکرش را نمی کردم روزی رفیق ِ شب ِ تنهایی م شود!
دسته اش را که "دست" حساب کنی٬
انگار دستم در دستش بود٬همان بود که
از تاریکی شب...
از راه...
از تنهایی...
از آوای سگ ها...
نمی هراسیدم!
دنبال یک جای دنج میگشتم٬زمین ِ خدا پهن و گسترده بود!
رفتم آن گوشه٬پای تپه ی ایی کوچک٬ می خواستم دیوار ها بلند تر باشند٬جای م عمیق تر!
با قدم هایم وجب زدم و وســـ در وسط ــــط نشستم!بیل را چون نوزادی در آغوش کشیدم!
سرد بود...
ماه کامل بود...
شب چهارده بود فکر کنم!
من و ماه و بیل٬هیچ تناسبی با یکدیگر نداشتیم...اما من بودم و ماه و بیل!
شروع کردم٬
بسم الله...
غرق بودم...
غرق در زمین٬غرق در هوا٬غرق در خوشی!
نمی دانم کِی بود که به خود آمدم و دیدم دیگر زمین را نمی بینم! دیگر فقط منم و یک چهار دیواری و یک آسمان مستطیل که یک دایره دارد!
آسمان سیاه بود شب بود انگار هنوز....
به حکم خستگی که گفت:بخواب...خوابیدم!
حالا متر ها زیر بودم٬شایدهم رو بودم!
مانند آن وقت هایی خسته بودم که فاصله م با عالم رویا فقط یک روزنه ی نازک و مستطیل شکل بود از لای چشمان خمارم!
طاق باز دراز کشیده بودم٬بیل هم بود!
در رویا بودم٬
رویای آرامش ٬ رویای خوب "تمام شدن"...
دیگر ماه را ندیدم٬بیل را هم...
یادم نمی آید صبح خاطرم بود بیدار شوم٬
یا همان طور تا آخر دنیا خوابیدم!
© تمامي حقوق براي صاحب وبلاگ محفوظ است.
کپي برداري از مطالب اين وبلاگ بدون کسب اجازه از مدير وبلاگ ممنوع مي
باشد.